تبلیغات
 ۩ ۞ ♥ عاشقانه های سلمان ♥ ۞ ۩
۩ ۞ ♥ عاشقانه های سلمان ♥ ۞ ۩
بهترین چیز نگاهی است که از حادثه عشق تر است
نوشته شده در تاریخ 27 تیر 88 توسط سلمان آسمانی | نظرات ()
طبقه بندی: برای عشقم م.ب، 

أغوش

آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی و آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت به هرکجا پر میکشم
منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منو به آتیش می کشه
نوازش دستای تو عادته، ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغه هاتو جابذار
به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار
مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من



نوشته شده در تاریخ 18 تیر 88 توسط سلمان آسمانی | نظرات ()
طبقه بندی: برای عشقم م.ب، 

Salman-Aseman

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند



نوشته شده در تاریخ 24 اردیبهشت 88 توسط سلمان آسمانی | نظرات ()

هیشکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیشکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیشکی نمیمونه تا با من توی راهم همسفرشه

آخه می ترسه که با من با دل من دربه در شه

هیشکی نمدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه

چرا هیشکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیشکی نمودونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیشکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه ی سوت وکور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه



نوشته شده در تاریخ 18 اردیبهشت 88 توسط سلمان آسمانی | نظرات ()

 5487

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما

زندگی هندسه ساده و یکسان نفس هاست ...



نوشته شده در تاریخ 21 اسفند 87 توسط سلمان آسمانی | نظرات ()

سلمان



(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  
درباره وبلاگ

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد، نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد، من که میدانم که تا سرگرم بزم هستیم، مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم ؟!
پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
جستجو
آخرین مطالب
آرشیو
موضوعات
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
موزیک وبلاگ


لوگوی وبلاگ